خرید بک لینک
بالاخره یه روز اینو میخره. بالاخره همین شبا پی ام میده، اومدی تهران بیا فلان کافه.میای با من؟ و برم. تو دلم مونده یکی اینو بهم بده. بیاید خودم پولشو میدم بهتون ولی شما بهم اینو کادو بدید. [منِ خوشحال.منِ خوشحال] بیاید خبر بدید که میخواید بخرید که بیام بنویسم اینجا بقیه نخرند از یه ماگ شش تا داشته باشم :))

برچسب: نویسنده: آرین صالح‌پور تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 19:05

از صحبت های نیمه تمام بدم میاد. از منتقدانِ فیلم های پایان باز م. و من باید بنویسم که چقدر سوم خوش گذشت و شما بفهمید چقد سومِ من شیرینه. از طرفی ترس دارم از اینکه روزی بیام و حسرت بخورم که چرا دوستام دیگه سوم الِف ی نیستن. و چرا دیگه من مثلِ سوم الِف ی ها رفتار نمیکنم. چرا دیگه اونجوری از ته دل نمیخندم. و چی داره جلو خنده هامو میگیره. چرا هرچی بزرگتر میشم دفعات خندیدنم و عمق خنده هام کمتر میشه. اصلا چرا طرز خندیدنم فرق کرده تو این سال ها. غم پشته حرفامه. مینویسم که یه روز یادم بیاد اون روزای خوب رُ خودمون ساختیم. و خودمون بودیم که سوژه های خندیدنمون رُ پیدا

برچسب: نویسنده: آرین صالح‌پور تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 1:24

منو زودتر از همه بِبَر. باشه؟ خودِت خوب میدونی که طاقتِ دیدنِ رفتنِ عزیزای دلَم رُ ندارم.

<همین است زندگی/حجت اشرف زاده>

برچسب: مرگ با خوشه انگور,مرگ با خوردن آب,مرگ با خوردن قرص,مرگ با قرص خواب,تفاوت مرگ با خواب,شباهت مرگ با خواب,مرگ با سرطان خون,مرگ با قرص خواب آور,خودکشی با مرگ موش,خودكشي با مرگ موش, نویسنده: آرین صالح‌پور تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 1:24

حال و روز دوتایی مون خوبه. میخندیم. شوخی میکنیم. دوستم داره. همیشه داشته. اصلا مگه میشه نداشته باشه. چه حرفا!

[منِ خندون از ذوق] [منِ درحالِ فکر کردن به اینکه باید از شیرین ترین مامانِ دنیاهم بنویسم] [منِ درحال فکر کردن به اینکه همین که نوشتم کفایت میکنه که بفهمید رو لبم خندس یا بیشتر باید بگم براتون؟] [منِ درحالِ خندیدنِ بیشتر]

برچسب: من حبه قند توام,من حبه قند کوچکی بودم که, نویسنده: آرین صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 1:20

امروز هشتِ شهریورِ نودُ پنج. شروع میکنم به نوشتنِ مای دایاریز.

برچسب: نویسنده: آرین صالح‌پور تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 0:29

خیلی فکر میکنم که چی بنویسم. و اصلا، چی باید بنویسم.

حالُ روزِ الانِ من سردرگمی عِ، بی شک! و میدونم میخوام از این سردرگمی ها بنویسم. حالُ روزِ الانِ من. اوم.از این میخوام بنویسم.

از عقاید و افکار هَم! مینویسم، طوری که نگویند شرم باد این پیر را.

برچسب: نویسنده: آرین صالح‌پور تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 0:29

بهناز [شیرین و دوست داشتنی مثلِ همیشه]:میخواهم این را بگویم که آدمهاهمهی آدمهادر زندگی تغییر خواهند کرد ،با ثبات ترینشانمهربان ترینشانمنطقی ترینشاناحساسی ترینهاوفادارترینهاجدیترینهاهمهی آدمها روزی خود را چنان به کوران تغییر خواهند سپرد که حتی باورتان هم نشوداین تغییر در دست زمان استکافی است به آدمها زمان بدهیمثلا بگویی فلانی جان بیا این دو سه سال را بگیر و هر چه دلت می.خواهد با این دو سه سال انجام بدهاین چند سال مال خودت است اختیارش را داریو بعد منتظر بمانید و ببینید این زمان چه بلایی سر آدمی که روبروی شما ایستاده است میآو

برچسب: نویسنده: آرین صالح‌پور تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 0:29

1.وقت کافی داشتم که به حرفات فک کنمکسی منتظر نبود، و خب همین باعث میشد بتونم رو جمله بندیم فکر کنم، بهترین رو تحویلت بدمتو یه دختر معمولی نیستی؛شاید خودت، خودتو معمولی میبینی.. شاید به خاطر فِیْس و قیافه و ظاهرت اینو میگی..ولی فراموش نکن، بدن همه یکیه.. چیزی که تو داری رو، همه دخترا دارن..(این قضیه واسه پسرا هم صدق میکنه) چیزی که تورو خاص میکنه، تفکرت و اخلاقته.. نحوه برخورد و رفتارته..زیاد دیده میشه که دخترا(حتی خانمای بزرگ) سمت عملهای جراحی میرن.. عمل های عجیب(حتی زیبایی واژن!) چرا که شاید خودشونو فقط منحصر به زیبایی های ظاهری میدونن.. نگران اینکه قدت کوتا

برچسب: صد نامه فرستادم , صد راه نشان دادم,صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم یا راه نمی دانی یا نامه نمیخوانی, نویسنده: آرین صالح‌پور تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 0:29

اِمروز ناراحت بود. حرف نمیزد. نمیخندید. نظر نمیداد. نیومد خرید. خوشحال نشد از خرید ها ـم. و میدونی چیه؟ قلبَم بدجور میزنه. اونقَد عجیبه پدَر که زبانِ آدمیزاد بسته میشه موقع حرف زدن ازَش. منِ دختَرِ بابا. منِ تَه تغاری. منِ ناراحت از اینکه خب چرا ناراحتی بابای مثلِ حبّه قندِ من؟ اوم؟ ):

برچسب: من حبه قند توام,من حبه قند کوچکی بودم که, نویسنده: آرین صالح‌پور تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 0:29

یادمه از تابستونِ اول دبیرستان، دیگه متحول شدم. گفتم یا علی میگم و میشم درس خون. یا علی گفتم. نشدم. میدونی، شایدم شده بودم و نفهمیدم، و خب زمان میبره تا آدم نتیجه بگیره. اینکه هرچیز از عمل تا نتیجش زمان میبره، یه اصلِ فوق مهمِ. اصلا به نظرم فقط اونایی موفق میشن که این اصل رو بلد باشن. اگه یه روزی شکست خوردن، با خودشون بگن: ببین بَشَر، زمان میبره که نتیجه زحمتت رُ ببینی. اوم؟ یاعلی بگو، پاشو. اول دبیرستان سالِ خوبی نبود. شایدم بوده و من نمیفهمم. اصلا شاید این هم شاملِ اصلی که بالا گفتم بشه، و زمان میبره بفهمم که خوب بوده. شیرین بوده. مثلا ممکنه من یه روز،

برچسب: نویسنده: آرین صالح‌پور تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 0:29

صفحه بندی